مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
94
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
شهرمان يك سال بر او صبر كرد و او را ملاحت و فصاحت در حدّ كمال شد . نظارگيان بر او مفتون شدند و عاشقان را پرده از روى كار بيفتاد و صورت بديع و شمايل نيكوى او را شاعران با اين ابيات همىستودند : اندر سر زلفت كه فكند اى صنم چين * چندين گره و حلقه و چندين شكن و چين آن سوسن سيمينت كه پوشيد بسنبل * آن بسد نوشينت كه آكند بپروين چون آغاز سال نو شد ، ملك شهرمان ، قمر الزمان را بخواست و به او گفت : اى فرزند ، آيا سخن نمينيوشى ؟ قمر الزمان در حال بر خاك افتاد و زمين را بوسه داد و از پدر به بيم و شرم اندر شد و گفت : اى پدر ، چگونه از تو سخن ننيوشم ؟ كه خدا طاعت تو بر من فرض كرده و مرا از مخالفت ، نهى فرموده . پس ملك شهرمان گفت : اى فرزند ، قصد من اينست كه ترا تزويج كنم و در زندگى خود با تو شاد باشم و ترا پيش از مرگ خود بمملكت سلطان كنم . چون قمر الزمان اين سخن از پدر بشنيد ، ساعتى سر به زير افكند . پس از آن سر بر كرده ، گفت : اى ملك ، من اين كار نكنم ، اگرچه ساغر هلاك بنوشم . و من ميدانم كه طاعت تو مرا فرضست . و لكن ترا به خدا سوگند مىدهم كه حكايت تزويج با من مگو . و مرا بزن گرفتن مخوان و مپندار كه تا زندهام زن خواهم گرفت . از آنكه من كتابهاى پيشينيان خواندهام و آنچه كه از مكر و كيد زنان و نيرنگ و فسون ايشان بمردان رفته ، دانستهام و هرحادثه كه بسبب ايشان روى داده ، شنيدهام . چون ملك شهرمان از قمر الزمان اين بشنيد ، از غايت محبت كه بر او داشت ، سخن نگفت و بانعام و اكرامش بيفزود . چون مجلس بر هم خورد و حاضران برفتند ، ملك شهرمان با وزير خود خلوت كرد و گفت : اى وزير ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .